زیباترین کتاب های فانتزی

مژده مژده!!!!
نویسنده : یک دوست - ساعت ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٥/۱٢
 

به زودی شاهد تغییرات اساسی در وبلاگ و مطالب جدید و خیلی جذاب باشید.مطالبی از قبیل:

ترجمه قسمت های سانسوری شفق, ماه نو, کسوف

ترجمه کتاب 4 مجموعه شفق

عکس های جالب و دیدنی از فیلم ماه نو

و.... البته این آخری ربطی به شفق و از این حرفا نداره... ولی یک آقایی به اسم جی.نورمن لیپرت اومده و دوتا کتاب در ادامه ماجراهای هری پاتر نوشته که درباره پسر بزرگ هری «جیمز» و ماجراهای اون در هاگوارتزه.اگه مایل باشین, ترجمه اونا هم شروع و در وبلاگ نوشته میشه. کسانی که مایل هستند هم میتونن متن اصلی این کتابها و همچنین مجموعه شفق رو به صورت فایل pdf از این سایت دریافت کنند:

www.goodreads.com


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : یک دوست - ساعت ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٢/٢٩
 

در راه برگشت سکوت کرده بودم.ادوارد همانطور که به سمت خانه چارلی میراند قول داد:«تو حتی یه لحظه هم تنها نمیمونی. یکی از ما همیشه اونجاست.امت, آلیس, جاسپر...»

آه کشیدم:«خیلی مسخره س.اونا حتما حسابی کسل میشن و در آخرفقط برای این که کاری انجام داده باشن, مجبور میشن منو بکشن.»

ادوارد به ترشی به من نگاه کرد:«خیلی خنده دار بود,بلا.»

وقتی برگشتیم چارلی سردماغ بود.او بحرانی را که بین من و ادوارد بود دیده و آن را به غلط تفسیر کرده بود.وقتی که با هم شام میخوردیم,با نگاه موزیانه ای به من مینگریست. ادوارد بری چند دقیق عذر خواسته و برای کاری بیرون رفته بود که به گمانم به مراقبت از من مربوط میشد.اما چارلی برای رساندن پیغامش تا وقتی که ادوارد برگشت صبر کرد.

چارلی به محض اینکه ادوارد وارد اتاق شد, گفت:«جیکوب دوباره زنگ زد.»سعی کردم هنگامی که بشقاب را جلویش قرار میدهم, چهره ام را خالی از هر احساسی نگه دارم.

«منظور؟»

چارلی گفت:«بدجنس نباش بلا.صداش واقعا خیلی خراب بود.»

«خود جیکوب ازت خواسته که براش این همه ننه من غریبم بازی دربیاری یا این که خودت داوطلب شدی؟»

چارلی همچنان سر من غر زد تا این که غذا باعث شد دهانش بسته شود.

حس میکردم که زندگی ام مانند صفحه تاس بازی است.اگر اتفاقی برایم می افتاد, چی؟این که باعث شوم جیکوب برای همیشه احساس گناه کند, به نظرم خیلی بد می آمد.

ولی نمیخواستم موقعی که چارلی دوروبرم بود با او صحبت کنم,تا مجبور نباشم در مورد هر کلمه ای که بر زبان می آورم به دقت فکر کنم و به این ترتیب اشتباه دیگری بکنم.فکر کردن در این باره باعث شد که به رابطه بیلی و جیکوب حسودی کنم.زندگی کردن با کسی که مجبور نیستی هیچچیزی را از او مخفی کنی باید چقدر آسان باشد.

پس تصمیم گرفتم که تا صبح صبر کنم.به هر حال قرار نبود که امشب کشته شوم و دوازده ساعت دیگر زندگی کردن با احساس گناه آسیبی به جیکوب نمیرساند.حتی ممکن بود برایش خوب باشد.

وقتی که ادوارد رسما خانه را ترک کرد, با خود فکر کردک که چه کسی آن بیرون مراقب من و چارلی است.برای آلیس یا هر کس دیگری که بود به شدت متاسف بودم.اما با این حال احساس آرامش خیال هم میکردم.باید قبول میکردم که این که بدانم تنها نیستم, عالی بود.و ادوارد هم در زمان مقرر همیشگی بازگشت.

او لالایی ام را برایم زمزمه کرد تا دوباره بخوابم ومن- با توجه به حضور او در آنجا- به خوابی بدون کابوس فرو رفتم.

صبح روز بعد, چارلی همراه با دپیوتی مارک, خانه را برای ماهیگیری ترک کرد.تصمیم گرفتم که از نبود او نهایت استفاده را ببرم.

بعد از خوردن صبحانه به ادوارد هشدار دادم:«میخوام به جیکوب  نشون بدم که اون رو بخشیدم.»

با لبخند ملایمی گفت:«میدونستم که اون رو میبخشی.کینه به دل گرفتن از استعدادهای تو به حساب نمیاد.»

چشمانم را چرخی دادم اما در واقع خوشحال شده بودم.به نظر میرسید که ادوارد از دوران نفرت از گرگنما ها عبور کرده باشد.

تا قبل از تماس گرفتن با جیکوب به ساعت نگاه نکرده بودم.برای تماس گرفتن با کسی هنوز زود بود, و من نگران بودم که بیلی و جیکوب را از خواب بیدار کنم, اما یک نفر قبل از خوردن زنگ دوم گوشی را برداشت. پس او نمیتوانسته از تلفن خیلی دور باشد.

صدای گرفته ای پاسخ داد:«الو؟»

«جیکوب؟»

او با تعجب فریاد زد:«بلا! اوه, بلا خیلی متاسفم! قسم میخورم که منظوری نداشتم.خیلی احمق بازی درآوردم.من فقط عصبانی بودم- البته میدونم که این بهونه خوبی برای کاری که کردم نیست.اون احمقانه ترین چیزی بود که من در طول عمرم به زبون آوردم و متاسفم. از دستم عصبانی نباش, خواهش میکنم؟خواهش میکنم.تنها کاری که باید بکنی اینه که منو ببخشی.»

«من عصبانی نیستم.تو رو هم بخشیده ام.»

با هیجان گفت:«متشکرم.نمیتونم باور کنم که همچین آدم عوضی بودم.»

«نگران اون نباش.»

با آسودگی خندید:«بیا دیدنم.»التماس کرد:«میخوام جبران کنم.»

با بدبینی پرسیدم:«چه جوری؟»

در حالی که میخندید پیشنهاد کرد:«هر جور که تو دوست داشته باشی.پریدن از روی صخره.»

«اوه, این هم از یک پیشنهاد محشر.»

قول داد:«مراقبت هستم.مهم نیست چی بخوای.»

به ادوارد خیره شدم.چهره اش آرام بود اما من مطمئن بودم که الان زمان مناسبی نیست.

«الان نه.»

جیکوب با خجالت گفت:«اون که نمیخواد منو بکشه, میخواد؟»

سعی کردم صدایم به گونه ای باش که فکر کند در حال شوخی کردن هستم, اما موفق نشدم. «نه مشکل این نیست.یه...خب, یه مسئله دیگه هست که از گرگینه نوجوون ننر, نگران کننده تره.»

با نگرانی پرسید:«چی شده؟»

نمیدانستم که باید چه بگویم:«اوم...»

ادوارد دستش را برای گرفتن تلفن دراز کرد.به دقت به چهره اش نگاه کردم.به اندازه کافی آرام به نظر میرسید.

جیکوب پرسید:«بلا؟»

ادوارد آه کشید و دستش را نزدیکتر آورد.

با نگرانی پرسیدم«اشکالی نداره با ادوارد صحبت کنی؟میخواد باهات صحبت کنه.»

یک مکث طولانی.

جیکوب بالاخره موافقت کرد:«باشه.باید خیلی جالب باشه.»

تلفن را به ادوارد دادم.امیدوار بودم که هشدار درون چشم هایم را دیده باشد.

ادوارد با ادب و نزاکت تمام گفت:«سلام جیکوب.»

سکوت.لبم را گاز گرفتم, سعی کردم تصور کنم که جیکوب چه پاسخی خواهد داد.

ادوارد توضیح داد:«یکی اینجا بوده- بوی اون برام آشنا نبود.گروه تو چیز تازه ای پیدا نکردن؟»

یک مکث دیگر.و در همان هنگام ادوارد سرش را به آرامی تکان داد.

«مسئله اینه, جیکوب.تا وقتی که به ای موضوع رسیدگی نشه, من اجازه نمیدم که بلا از جلوی چشمام دور بشه.مسئله اصلا شخصی نیست...»

جیکوب دوباره حرف او را قطع کردع و من میتوانستم صدای نامفهوم او را از گوشی تلفن بشنوم.صدایش سرسخت تر از قبل به نظر میرسید.بیهوده سعی کردم بفهمم که چه میگوید.

«تو هم حق داری...»ادوارد شروع کرد اما جیکوب دوباره جر و بحث را شروع کرده بود.اما حداقل هیچ یک از آنها عصبانی به نظر نمیرسید.

«پیشنهاد خوبیه.ما دوباره مذاکره میکنیم.اگه سام مایل باشه.»

حالا صدای جیکوب آرام تر شده بود.در حالی که سعی میکردم از چهره ادوارد چیزی بفهمم, شروع به جویدن ناخن هایم کردم.

ادوارد جواب داد:«ممنونم.»

سپس جیکوب چیزی بود که نتیجه اش حیرت زدگی ادوارد بود.

ادوارد به آن سوال غیر منتظره جواب داد:«در واقعه, برنامه ام این بود که خودم تنها برم.و اونو بزارم پیش بقیه.»

به نظر میرسید که جیکوب سعی دارد ادوارد را متقاعد کند.

ادوارد قول داد:«سعی میکنم تا جایی که میتونم بیطرفانه دربارش فکر کنم.»

یک مکث کوتاهتر.

ادوارد گفت:«فکر بدی نیست.کی؟...نه, خوبه.به هر حال دوست دارم که یه بار خودم تنهایی ردش رو دنبال کنم.ده دقیقه...البته.»گوشی تلفن را به طرف من گرفت.«بلا؟»

با دستپاچگی تلفن را گرفتم.

با صدایی رنجدیه از جیکوب پرسیدم:«همه این حرفا درباره چی بود؟»میدانستم که خیلی بچه گانه است.اما حس میکردم که مرا کنار گذاشته اند.

«فکر میکنم که به طور موقت آتش بس کردیم.هی, یه کاری برام بکن.به زالوی عزیزت بگو که امن ترین مکان برای تو- به خصوص وقتی اون نیستش.- داخل محوطه ماست.ما آماده ایم که هرمسئولیتی رو قبول کنیم.»

«این چیزی بود که تو سعی میکردی بهش قالب کنی؟»

«آره.چون خیلی مهمه.چارلی هم بهتره تا جایی که میتونه زود به زود بیاد اینجا.»

موافقت کردم«باشه.با بیلی در این مورد حرف بزن.»متنفر بودم از این که همیشه چارلی را در معرض خطری قرار میدادم که در واقع خودم هدف آن بودم.«دیگه چی؟»

«تصمیم گرفتیم که خط های مرزی تغییر بدیم.اینطوری میتونیم هر کسی رو که خیلی به فورکس نزدیک بشه بگیریم.مطمئن نیستم که سام با این تصمیم موافقت کنه ولی تا وقتی که اون مطلع بشه, من مراقب اوضاع هستم.»

«منظورت از "مراقب اوضاع هستم"چیه؟»

«منظورم اینه که اگه دیدی یه گرگ داره اطراف خونه میدوه,بهش شلیک نکنی.»

«البته که این کار رو نمیکنم.به هر حال تو نباید هیچ کار...خطرناکی انجام بدی.»

غرغر کرد:«خر نشو.من میتونم از خودم مراقبت کنم.»

آه کشیدم.

«در ضمن میخوام سعی کردم اونو متقاعد کنم که بزاره تو بیای اینجا منو ببینی.اون خیلی متعصبه, بنابراین نزار که اون چرندیات راجع به امنیت رو به خوردت بده.اونم به خوبی من میدونه که جای تو پیش ما امنه.»

«یادم میمونه.»

جیکوب گفت:«به زودی میبینمت.»

«تو میای اینجا؟»

«آره.میام که بوی ملاقات کننده تو رو بو بکشم تا اگه برگشت بتونیم بگیریمش.»

«جیک, من واقعا از این عقیده ردیابی تو خوشم نمیاد...»

غر زد:«اوه, خواهش میکنم بلا.»سپس خندید و تلفن را قطع کرد.


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : یک دوست - ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٢/۱٧
 

کارلیسل افکارش را با صدای بلند بر زبان آورد:«پس در این صورت هدفش چی بوده؟»

حدس زدم:«میخواستن ببینن که من هنوز انسان هستم یا نه؟»

کارلیسل گفت:«امکان داره.»

رزالی نفسش را با صدای بلندی بیرون داد.نگاه منتظرانه اش را به در آشپزخانه دوخته بود.امت و پشت سرش جاسپر وارد آشپزخانه شدند.امت مایوسانه اعلام کرد:«خیلی وقت پیش رفته.ردش به طرف شرق میرفت, بعد جنوب و بعد کنار جاده ناپدید شد.یه ماشین منتظرش بوده.»

ادوارد غرولند کرد:«به خشکی شانس.اگه به غرب رفته بود...خیلی خوب میشد چون اون وقت اون سگ ها به یه دردی میخوردن.»

لرزیدم و اسم شانه ام را نوازش کرد.

جاسپر به کارلیسل نگاه کرد:«هیچ کدوم از ما اونو نمیشناختیم.ولی اینجا»چیزی سبز و شکسته را بیرون آورد.کارلیسل آن را از او گرفت و جلوی صورتش نگه داشت.هنگام مبادله, دیدم که آن شی در واقع یک ساقه شکسته سرخس است.«شاید تو این بو رو بشناسی.»

کارلیسل گفت:«نه.آشنا نیست.کسی نیست که من تا به حال اونو دیده باشم.»

«شاید ما داریم از زاویه اشتباهی قضیه رو بررسی میکنیم.شاید اتفاقی باشه...»اسم شروع کرد اما وقتی چهره های ناباورانه بقیه را دید, حرفش را قطع کرد.«منظورم این نیست که وارد شدن یک غریبه به خونه بلا اتفاقیه.منظورم اینه که شاید کسی فقط کنجکاو بوده. بوی ما اطراف بلا پراکنده است.شاید میخواسته بفهمه که چی همه ما رو جذب اون کرده.»

امت پرسید:«اگه کنجکاو بوده پس چرا یه راست نیومده اینجا؟»

اسم با لبخندی ناگهانی و مشتاقانه گفت:«تو همچین کاری میکردی. خون آشام های دیگه اینقدر عاقل نیستند.خونواده ما خیلی بزرگه- اون باید ترسیده باشه.ولی چارلی صدمه ندیده. اون نباید یک دشمن بوده باشه.»

فقط کنجکاو بوده.همان طور که جیمز و ویکتوریا در ابتدا کنجکاو بودند؟فکر کردن به ویکتوریا مرا به لرزه می انداخت.به هر حال چیزی که همه آنها درباره اش اتفاق نظر داشتند این بود که آن شخص ویکتوریا نبوده.این بار نه.او به روش های آزاردهنده خودش اتکا میکرد.آن شخص فقط یک غریبه بود.

به آهستگی داشتم میفهمیدم که خون آشام ها بخشی وسیع تر از آنچه من فکر میکردم را در این دنیا مشغول کرده اند. تاکنون چندبار انسان های عادی بدون هیچ آگاهی با آنه رفت و آمد کرده بودند؟چه تعداد مرگ که با بی اعتنایی با عنوان قتل و حادثه گزارش شده بودند, در واقع از تشنگی آنها منشا میگرفتند؟این دنیایی که من نیز زمانی به آن ملحق میشدم, چقدر جمعیت داشت؟

کالن ها با قیافه هایی متفاوت راجع به حرف های اسم فکر میکردند.میتوانستم ببینم که ادوارد نظریه اسم را قبول ندارد و همچنین این که کارلیسل به شدت میل دارد که آن را قبول کند.

آلیس گفت:«من اینطور فکر نمیکنم.زمان بندی اش ,عالی بوده...اون خیلی مراقب بوده که هیچ تماسی برقرار نکنه.مثل اینه که اون میدونسته من میتونم ببینمش.»

اسم به او یادآوری کرد:«میتونسته دلایل دیگه ای برای ارتباط برقرار نکردن داشته باشه.»

پرسیدم:«اصلا اهمیت داره که اون کی بوده؟فقط این که شخصی دنبال من میگشته کافی نیست؟ما نباید تا فارغ التحصیلی صبر کنیم.»

ادوارد به سرعت گفت:«نه بلا.به اون بدی ها هم نیست.اگه تو واقعا در خطر بودی, ما میفهمیدیم.»

کارلیسل به من یادآوری کرد:«به چارلی فکر کن.به این فکر کن که ناپدید شدن تو چقدر ممکنه به اون صدمه بزنه.»

«من به چارلی فکر میکنم.اون کسیه که من براش نگرانم!چی میشد اگه که مهمون کوچولوی من شب گذشته تشنه بود؟تا زمانی که من اطراف چارلی هستم, اون هم یه هدف به حساب میاد.اگه اتفاقی براش بیافته, تمامش تقصیر منه!»

اسم در حالی که دوباره موهایم را نوازش میکرد گفت:«هیچ اتفاقی برای چارلی نمیافته.ما فقط باید بیشتر مراقب باشیم.»

با ناباوری تکرار کردم:«بیشتر مراقب باشید؟»

آلیس قول داد:«همه چیز درست میشه بلا.»ادوارد دستم را فشرد.

و من میتوانستم در هر یک از آن چهره های زیبا ببینم که هیچ یک از گفته هایم نظر آنها را تغییر نخواهد داد.


 
comment نظرات ()
 
فیلم کسوف
نویسنده : یک دوست - ساعت ۱:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٢/۱٦
 

هیچ کدوم از شمال دوستان مجله فیلم میخونه؟در شماره این ماهش نوشته بود که:«خوان آنتونیو بایونا کارگردان قسمت سوم فیلم گرگ و میش است.»ناگفته نمونه که من قبلا فیلم یتیمخانه (orphanage)رو که این آقا کارگردانی کرده دیدم و به نظرم فیلم خیلی قشنگی بود.این فیلم نامزد دریافت جایزه از یکی از جشنواره های معتبر بود(یادم نیست کدوم جشنواره)

پس به نظر من فیلم کسوف باید خیلیل خیلی محشر از آب دربیاد.اگه شک دارید,برید و خودتون یتیمخانه رو تماشا کنید.

در ضمن عاطفه خانم ضدحال خیلی بدی بود.هرچند مگه شیرین مرده؟خودم همه اش رو براتون ترجمه میکنم و میزارم داخل وبلاگ.


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : یک دوست - ساعت ۱۱:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٢/۱٤
 

سپس به او اجازه دادم که مرا به جلو براند.وحشتزده تر از آن بودم که بتوانم به درستی فکر کنم.نیشخند خودخواهانه چارلی با دیدن نگاه هراسناک من به سردرگمی تبدیل شد.پیش از آن که چارلی بتواند چیزی بگوید,ادوارد مرا از خانه بیرون برد.

حتی با این که داخل ماشین بودیم,باز هم نمیتوانستم از زمزمه کردن دست بردارم:«کجا داریم میریم؟»

با صدایی آرام اما غم زده پاسخ داد:«میریم آلیس رو ببینیم.»

«فکر میکنی که شاید چیزی دیده باشه؟»

با چشمان تنگ شده به جاده نگریست:«شاید»

آنها پس از تماس ادوارد گوش به زنگ,انتظار ما را میکشیدند.مانند قدم گذاشتن به درون یک موزه بود.همه آنها مضطربانه با حالات مختلفی مانند تندیس ایستاده بودند.به محض این که از درگاه گذشتیم,ادوارد پرسید:«چه اتفاقی افتاده؟»هنگامی که به آلیس نگریست,دستانش از عصبانیت مشت شدند.

آلیس دست به سینه ایستاده بود.تنها لب هایش حرکت میکردند.«هیچ نظری ندارم.چیزی ندیدم.»

ادوارد غرید:«چنین چیزی چطور امکان داره؟»

دوست نداشتم که آنطور با آلیس صحبت کند.به آرامی او را سرزنش کردم«ادوارد»

کارلیسل با لحن آرام کننده ای حرفم را قطع کرد«ادوارد تو نمیتونی اونو وادار به دیدن کنی.»

«او داخل اتاقش بوده.میتونست هنوز اونجا باشه- منتظر بلا.»

«اگه این جوری بود من میدیدم.»

ادوارد با حالتی غضبناک دستانش را بالا برد«واقعا؟تو مطمئنی؟»

آلیس به سردی پاسخ داد:«در حال حاضر تو داری میبینی که من دارم تمام دستورات ولتوری رو تماشا میکنم,همین طور زمان بازگشت ویکتوریا,هر قدمی که بلا برمیداره.میخوای چیز دیگه ای هم اضافه کنی؟نکنه من باید چارلی رو هم زیر نظر داشته باشم,یا اتاق بلا,یا خونه,یا تمام خیابون؟ادوارد اگه من سعی کنم چیزهای زیادی رو با هم ببینم,تصاویر خراب میشن.»

ادوارد با لحن نیشداری گفت:«به نظر میرسه که در حال حاضر هم خراب هستن.»

«او اصلا در معرض خطر نبوده.چیزی برای دیدن نبود.»

«اگه تو در حال حاضر داری ایتالیا رو تماشا نمیکنی,پس چرا نمیبینی که اونا کسی میفرستن که...»

آلیس اصرار کرد:«فکر نمیکنم که اونا باشن.اگه اونا بودن,من میدیدم.»

«چه شخص دیگه ای چارلی رو زنده میزاره؟»

آلیس گفت:«من نمیدونم.»

«خیلی به دردبخور بود.»

زمزمه کردم:«ادوارد بس کن دیگه.»

به طرف من برگشت.چهره اش هنوز خشمناک بود و دندان هایش را روی هم میفشرد.برای لحظه ای خیلی کوتاه به من نگریست, و بعد ناگهان آرام شد.چشمانش بازتر شدند و انقباض فکش از بین رفت. «حق با توئه بلا.من متاسفم.» به آلیس نگاه کرد.«منو ببخش آلیس.نباید اینقدر با تو بدرفتاری میکردم.کارم غیرقابل بخشش بود.»

آلیس به او اطمینان داد:«میفهمم.من هم دراین باره خوشحال نیستم.»

ادوارد نفس عمیقی کشید:«خیای خوب,بیایید به طور منطقی به این قضیه نگاه کنیم.انتخاب های ما کدومن؟»

همه نفس راحتی کشیدند.آلیس آرام شد و به دسته کاناپه تکیه داد؛کارلیسل در حالی که گویا به دوردست ها مینگریست, به طرف او رفت؛اسم روی کاناپه روبه روی آلیس نشست و پاهایش را روی آن گذاشت.تنها رزالی همچنان بیحرکت ایستاده بود.پشتش به ما بود و از میان دیوار شیشه ای به بیرون مینگریست.

ادوارد مرا به طرف کاناپه کشید و کنار اسم نشاند و او نیز بازوانش را دور من حلقه کرد.ادوارد یکی از دستانم را محکم در میان هر دو دستش نگه داشت.

کارلیسل پرسید:«ویکتوریا؟»

ادوارد سرش را تکان داد:«نه.اون بو رو نمیشناختم.او باید یک نفر از ولتوری بوده باشه.کسی که من قبلا هرگز اونو ندیدم...»

آلیس سرش را تکان داد:«آرو هنوز از کسی نخواسته که بره و دنبال بلا بگرده.من همچین چیزی رو خواهم دید.منتظرش هستم.»

ادوارد سرش را بلند کرد:«تو منتظر یک دستور رسمی هستی.»

«تو فکر میکنی که کسی داره سرخود کاری میکنه؟چرا؟»

ادوارد پیشنهاد کرد:«شاید نظر کایوس بوده.»چهره اش دوباره سخت شد.

آلیس گفت:«یا شاید هم جین...اونا هردو امکانات لازم برای انجام این کار رو دارن.»

ادوارد اخم کرد:«همینطور انگیزه لازم رو.»

اسم گفت:«به هرحال این هیچ چی رو روشن نمیکنه.اگه اون شخص, حالا هرکی که هست, منتظر بلا بوده, آلیس اون رو میدید.اون اصلا قصد صدمه زدن به بلا یا چارلی رو نداشته.»

با شنیدن نام پدرم, بدنم منقبض شد.

اسم زمزمه کرد:«همه چیز درست میشه بلا.»


 
comment نظرات ()
 
دلم براتون تنگ شده بود.......
نویسنده : یک دوست - ساعت ۱:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٢/۱۱
 

سلااااااااااااااااااام!!!!!!!!!!!

من الان باید رد حال خوندن امتحان شیمی باشم خیر سرم.اما حسش نیست.چند تا خبر خوب دارم:

1-همون طور که میدونید کسوف به زودی منتشر میشه.البته با سانسور که از اون بابت خیالتون تخت باشه.هر جاش که سانسور بشه من براتون ترجمه میکنم.

2-فرجه های امتحانات در راه هستن و به زودی میتونم سریعتر ترجمه کنم.

3-فیلم ماه نو آذر ماه اکران میشه.

4-برنامه بعدی من برای وبلاگ:

الف)قسمتهای سانسوری کتاب شفق رو بزارم.

ب)breaking dawn رو ترجمه کنم.

راستی شما معادل فارسی مناسبی برای breaking dawn دارین؟

5-این هم تکه هایی از فصل بعدی:

فصل 9                                      هدف

بلا به خونه برمیگرده.چارلی به او میگه که جیکوب زنگ زده و گفته که متاسفه و میخواد که با بلا صحبت کنه.اما بلا به چارلی میگه که قصد زنگ زدن به جیکوب رو نداره.

بلا به اتاقش میره و متوجه میشه که چند تکه از وسایلش,از جمله بالش و یک بلوز قرمز,گم شده اند.همون موقع زنگ در خونه به صدا در میاد.بلا در رو باز میکنه...

      چشمان طلایی ادوارد گشاد شده بودند,سوراخ های بینی اش تکان میخوردند,لب هایش پشت دندان هایش جمع شده بودند.

با صدایی آشفته پرسیدم:«ادوارد؟چی...»

انگشتانش را روی لب هایم قرار داد و زمزمه کرد:«دو ثانیه به من فرصت بده.حرکت نکن.»

جلوی در خشکم زد و او...ناپدید شد.به قدری سریع حرکت کرد که چارلی حتی نتوانست حرکت کردنش را ببیند.

قبل از آن که بتوانم تا 2 بشمارم,برگشته بود.بازویش را دور کمرم حلقه کرد و به آرامی به طرف آشپزخانه هدایتم کرد.به اطراف اتاق مینگریست و مرا با حالتی در کنار خود نگه داشته بود که انگار میخواست از من در برابر چیزی دفاع کند.در گوشم زمزمه کرد:«یکی اینجا بوده.»

شروع کردم به حرف زدن:«قسم میخورم که هیچ گرگینه ای...»

در حالی که سرش را تکان میداد,حرفم راقطع کرد:«یکی از اونا نبوده.یکی از ما بوده.»

لحن صدایش نشان میداد که منظورش یکی از اعضای خانواده اش نیست.حس کردم که رنگ صورتم پریده.«ویکتوریا؟»

«بویی نیست که من اونو بشناسم.»

حدس زدم:«یکی از ولتوری؟»

«احتمالا.»

«کِی؟»

«برای همینه که فکر میکنم اونا بوده باشن- مال خیلی وقت پیش نیست.امروز صبح زود وقتی که چارلی خواب بوده.و هرکسی که بوده اونو لمس هم نکرده,پس باید دلیل دیگه ای وجود داشته باشه.»

«پیدا کردن من.»

پاسخی نداد.بدنش مانند یک تندیس بیحرکت مانده بود.

چارلی با بدگمانی پرسید:«شما دوتا درباره چی دارید پچ پچ میکنید؟»

احساس وحشتناکی داشتم.خون آشامی وقتی که چارلی خواب بوده در خانه من در پی یافتن من بوده. وحشت تمام وجودم را فرا گرفت و گلویم را بست.نمیتوانستم کلمه ای بگویم.فقط با وحشت به اوخیره شدم.

قیافه چارلی تغییر کرد.پوزخند زد:«خب,اگه دارید دعوا میکنید...من مزاحم کارتون نمیشم.»

در حالی که هنوز پوزخند میزد,کاسه ای را که در دستش بود داخل ظرفشویی گذاشت و از آشپزخانه خارج شد.

ادوارد با صدای آهسته و محکمی گفت:«بیا بریم.»

وحشت سینه ام را میفشرد و نفس کشیدن را سخت میکرد:«اما چارلی!»

لحظه ای فکر کرد,و بعد تلفن همراهش در دستش بود.خطاب به شخصی که پش خط بود گفت:«امت»و بعد به قدری سریع شروع به صحبت کرد که نمیتوانستم کلماتش را بفهمم.مکالمه اش در عرض 30 ثانیه تمام شد.و بعد در حال راندن من به طرف در بود. هنگامی که مقاومت مرا دید,زمزمه کرد:«امت و جاسپر تو راهند.داخل جنگل قایم میشن.حال چارلی هم خوبه.»

 


 
comment نظرات ()
 
قسمت های حذف شده فیلم شفق
نویسنده : یک دوست - ساعت ۱:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱/٢۸
 

سلام به دوستان عزیز مخصوصا کنکوری های گل.من خودم کنکوری نیستم ولی فک و فامیل کنکوری زیاد داشتم و دارم و به همین دلیل کاملا شما رو درک میکنم.

اگه وقت آزاد داشتید,حتما سری به سایت youtube بزنید و قسمت هایی از فیلم شفق رو که حذف شده ببینید.من یکی که خیلی باهاشون حال کردم.

راستی بابت تاخیر در درج ترجمه ها عذر میخوام.ولی در حال حاضر هر روز هفته امتحان دارم و دیگه نه وقت ترجمه کردن دارم و نه حسش رو.

قابل توجه دوستان عزیزی که میگن متن انگلیسی کتاب ها رو از کجا آوردی:

www.4shared.com


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : یک دوست - ساعت ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱/٢۳
 

گفتم:«آلیس به من میگه.همین الان میرم و از او سوال میکنم.»

بازوانش دورم محکم شد.تمیتوانستم حتی یک اینچ تکان بخورم.او گفت:«دیر شده.»عصبی به نظر میرسید.«به هر حال,فکر میکنم که آلیس پای خودش رو از این قضیه بیرون میکشه...»

حدس زدم:«این بهد.این خیلی بده,مگه نه؟»وحشت کردم.هنگامی که به رقیب بلوندی که تا آن موقع از وجودش اطلاع نداشتم اندیشیدم,قلبم به شدت شروع به تپیدن کرد.

او نوکبینی ام را بوسید:«آروم باش بلا.تو دچار سوتفاهم شدی.»

ـ واقعا؟پس چرا چیزی به من نمیگی؟

ـ برای این که چیزی برای گفتن وجود نداره.

اصرار کردم:«کدوم یکی؟»

آه کشید:«تانیا کمی علاقه مند به نظر میرسید.من هم خیلی محترمانه به او فهموندم که بهش علاقه مند نیستم.ختم کلام.»

سعی کردم تا حد امکان از لرزش صدایم جلوگیری کنم.«یه چیزی رو به من بگوـ تانیا چه شکلیه؟»

به سرعت پاسخ داد:«درست مثل بقیه ماـ پوست سفید,چشم های طلایی.»

ـ و البته,زیبایی فوق العاده.

او با بی تفاوتی گفت:«به نظر من,به چشم انسان ها.میدونی چیه؟»

با کج خلقی پاسخ دادم:«چیه؟»

لب هایش را به گوشم چسباند.نفس سردش قلقلکم میداد.«من خرمایی رو ترجیح میدم.»

برای مدتی درباره اش فکر کردم.در حین این که او لب هایش را بر روی گونه ام به طرف گلویم حرکت میداد و دوباره به بالا برمیگشت,تلاش میکردم تا حواسم را متمرکز کنم.قبل از آن که حرفی بزنم,او این حرکت را سه بار انجام داده بود.

تصمیم گرفتم:«به نظرم اشکالی نداره.»

روی پوستم زمزمه کرد:«هممم...وقتی حسودی میکنی خیلی دوست داشتنی میشی.این موضوع به طرز غافلگیرکننده ای لذت بخشه.»

در تاریکی اخم کردم.او دوباره زمزمه کرد:«دیر شده.بخواب بلای عزیز من.خواب های خوب ببین.تو تنها کسی هستی که تونستی قلب من رو لمس کنی.قلب من همیشه مال توئه.بخواب,تنها عشق من.»


 
comment نظرات ()